|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از عليرضا بديع :: 2 چون طفل که از خوردن داروست پريشان
با دوست پريشانم و بی دوست پريشان ابرو به هم آورده و گيسو زده بر هم چون ابر که بر گنبد مينوست پريشان مجموعه ناچيز من آشفته او باد آنکس که وجودم همه از اوست پريشان دست و دل من بر سر این سلسله لرزيد در جنگل گيسوی تو آهوست پريشان آرامش دريای مرا ريخته بر هم ماهی که پريخوست... پريروست... پريشان... با حوصله تنگ و دل سنگ چه سازم با دوست پريشانم و بی دوست پريشان
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي