يادداشت‌های ادبی


:: از عليرضا بديع ::

2
چون طفل که از خوردن داروست پريشان
با دوست پريشانم و بی دوست پريشان

ابرو به هم آورده و گيسو زده بر هم
چون ابر که بر گنبد مينوست پريشان

مجموعه ناچيز من آشفته او باد
آنکس که وجودم همه از اوست پريشان

دست و دل من بر سر این سلسله لرزيد
در جنگل گيسوی تو آهوست پريشان

آرامش دريای مرا ريخته بر هم
ماهی که پريخوست... پريروست... پريشان...

با حوصله تنگ و دل سنگ چه سازم
با دوست پريشانم و بی دوست پريشان

H   O   M   E

پنجره شعر